|
مگه گفتنم داره؟!! فقط خندستتتتتت بخند تا دنیا بهت بخنده |
|||
|
چهارشنبه 18 بهمن 1391 :: 15:41 :: نويسنده : khande120
!پیرمرد عاشق به زنش گفت : بیا یادی از گذشته های دور کنیم
پیرزن قبول کرد من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم
فردا پیرمرد به کافه رفت. دو ساعت از قرار گذشت، ولی پیرزن نیومد
وقتی برگشت خونه، دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه
ازش پرسید: چرا گریه میکنی؟
پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:
بابام نذاشت بیام.
درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید من بهارم 10 ساله دیگه کاری ندارین هان؟! بای تا های.. آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
|||
|
|