مگه گفتنم داره؟!! فقط خندستتتتتت
بخند تا دنیا بهت بخنده
 
 
سه‌شنبه 22 اسفند 1391 :: 19:53 ::  نويسنده : khande120

 



سه‌شنبه 22 اسفند 1391 :: 19:51 ::  نويسنده : khande120

 http://www.redlink1.com/mydocs/new-group/57/03.jpg



سه‌شنبه 22 اسفند 1391 :: 19:42 ::  نويسنده : khande120

 

 

در ایام قدیم یه کشتی باری بود که ناخدای شجاعی داشت.
یک روز دزدان دریایی به کشتی حمله کردند
ناخدا گفت : اون پیراهن قرمز منو بیارید angry

پیراهن رو پوشید و در کنار ملوانانش مردانه جنگید و دزدان را فراری داد.
از او فلسفه پیراهن قرمز را پرسیدند.
گفت: برای این است که اگر من زخمی شدم و خونریزی کردم، شما نفهمید و روحیه تان را از دست ندهید.

چند بار دیگر هم همین اتفاق افتاد و هر بار دزدان در مصاف با کاپیتان پیراهن قرمز شکست می خوردند.

یک روز دیده بان گفت : 10 تا کشتی دزدان همزمان به ما حمله کرده اند.
همه وحشت کردند یکی دوید تا پیراهن قرمز کاپیتان را بیاورد.
کاپیتان که این دفعه حسابی ترسیده بود گفت: پیراهن قرمز لازم نیست،
اون شلوار قهوه ای منو بیارید !!!! 



سه‌شنبه 22 اسفند 1391 :: 19:40 ::  نويسنده : khande120

 بی بدیل - صندوق صدقات امروزی



سه‌شنبه 22 اسفند 1391 :: 19:34 ::  نويسنده : khande120

 



سه‌شنبه 22 اسفند 1391 :: 19:19 ::  نويسنده : khande120

 



سه‌شنبه 22 اسفند 1391 :: 19:19 ::  نويسنده : khande120

 



یکشنبه 20 اسفند 1391 :: 23:05 ::  نويسنده : khande120

 



یکشنبه 20 اسفند 1391 :: 23:04 ::  نويسنده : khande120

 



یکشنبه 20 اسفند 1391 :: 23:03 ::  نويسنده : khande120

 شنیدین میگن زن شیطان رو هم درس میده؟؟؟اینم دلیلش

 
زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟ میتوانی بروی وسوسه
 
اش کنی که همسرش را طلاق دهد ؟ شیطان گفت : آری و این کار بسیار
 
آسان است پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می
 
کرد او را وسوسه کند اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا
 
به طلاق فکر هم نمی کرد پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل
 
مرد خیاط اعتراف کرد سپس زن گفت : اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و
 
تماشا کن زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت : چند متری از این پارچه ی
 
زیبا میخواهم پسرم میخواهد آن را به معشوقه اش هدیه دهد پس خیاط
 
پارچه را به زن داد. سپس آن زن رفت به خانه مرد خیاط و در زد و زن خیاط در
 
را باز کرد وآن زن به او گفت : اگر ممکن است میخواهم وارد خانه تان شوم
 
برای ادای نماز ، و زن خیاط گفت :بفرمایید،خوش آمدید و آن زن پس از آنکه
 
نمازش تمام شد آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت بدون آنکه زن خیاط متوجه
 
شود و سپس از خانه خارج شد و هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت آن
 
پارچه را دید و فورا داستان آن زن و معشوقه ی پسرش را به یاد آورد و
 
همسرش را همان موقع طلاق داد سپس شیطان گفت : اکنون من به کید و
 
مکر زنان اعتراف می کنم و آن زن گفت :کمی صبر کن نظرت چیست اگر مرد
 
خیاط و همسرش را به همدیگر بازگردانم؟؟؟!!! شیطان با تعجب گفت :
 
چگونه ؟؟؟ آن زن روز بعدش رفت پیش خیاط و به او گفت همان پارچه ی
 
زیبایی را که دیروز از شما خریدم یکی دیگر میخواهم برای اینکه دیروز رفتم به
 
خانه ی یک زنی محترم برای ادای نمازو آن پارچه را آنجا فراموش کردم و
 
خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم و اینجا مرد خیاط رفت و از
 
همسرش عذرخواهی کرد و او را برگرداند به خانه اش. و الان شیطان در
 
بیمارستان روانی به سر میبرد!!
 


درباره وبلاگ


به وبلاگ من خوش آمدید من بهارم 10 ساله دیگه کاری ندارین هان؟! بای تا های..
فوتوشاپ یعنی ایــــن
وای وای وای وای ایول هندی کامل بعله دیه اخ اخ واقعا...
پيوندها
نويسندگان
 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران