مگه گفتنم داره؟!! فقط خندستتتتتت
بخند تا دنیا بهت بخنده
 
 
چهارشنبه 18 بهمن 1391 :: 19:20 ::  نويسنده : khande120



چهارشنبه 18 بهمن 1391 :: 19:17 ::  نويسنده : khande120



چهارشنبه 18 بهمن 1391 :: 19:16 ::  نويسنده : khande120



چهارشنبه 18 بهمن 1391 :: 19:14 ::  نويسنده : khande120



چهارشنبه 18 بهمن 1391 :: 19:12 ::  نويسنده : khande120


 



چهارشنبه 18 بهمن 1391 :: 16:00 ::  نويسنده : khande120

ﻓﺮﺩﺍ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﻓﺎﻣﯿﻠﻤﻮﻧﻪ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻩ ﻣﯿﮕﻪ ﻣﯿﺎﯼ ؟؟
ﻣﯿﮕﻢ ﺍﺣﺘﻤﺎﻻ ﻣﯿﺎﻡ !!
ﻣﯿﮕﻪ ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺑﯿﺎﯼ ﻣﺎ ﺭﻭ ﺷﻠﻮﻍ ﮐﺎﺭﯾﺎ ﻭ ﺩﻟﻘﮏ ﺑﺎﺯﯾﺎ ﻭ ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﺑﺎﺯﯾﺎﺕ ﺣﺴﺎﺏ ﮐﺮﺩﯾﻢ !
ﻫﻤﯿﻦ ﺩﯾﮕﻪ …ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺍﯾﻨﻪ …

.

.

کی از جدیدترین فانتزیام اینه که:
برم آمریکا تو جلسه معرفی شرکت کنم.
همین وسطای جلسه گوشی GlX ام زنگ بزنه،
منم بگم sorry و به راحتی گوشی رو از جیبم در بیارم
و در حالی که بقیه دارن به من میخندند یهو گوشی یکی شون زنگ بزنه،
ولی هر کاری کنه گوشی جدید apple اش از جیبش در نیاد.
منم یه پوزخند بزنم
و در حالی که بقیه دارن با تعجب به من نگاه میکنند و میگن wait , wait !!!
بی توجه به التماس هاشون تو تاریکیا نیست بشم



چهارشنبه 18 بهمن 1391 :: 15:57 ::  نويسنده : khande120

یکی از فانتزیام اینه که بچه هام یه دو قلوی پسر و دختر بشن ! بعد اسم دوتاشونو بذارم “رها” … بعد وقتی که دعواشون میشه بزنن تو سر و کله ی هم ، منم داد بزنم بگم : رها ، رهارو رها کن !
o_O
یکی از فانتزیام اینه که توی یک مهمونی یهو وارد بشم و پسرا که دارن میوه پوست می کنن همه دستاشون رو ببرن از خوشتیپی من !!!
و بعد از اینکه یِکَم نشستم ، پاشم حرکت کنم به سمت افق …

o_O

یکی از فانتزیام اینه که برای چند سال برم خارج و روی وسایل خونه م پارچه سفید بکشم و وقتی برگشتم بتکونمشون و خاک بلند بشه و منم سریع از موقعیت استفاده کنم و توی گرد و غبار محو بشم …

o_O

یکی از فانتزیای مامانم اینه که بیاد تو اتاقم ببینه همه چی مرتبه …

o_O

آخرین ورژن فانتزیام اینه که ﺍﻓﻘﻮ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﻨﻢ و همینجوری الکی ﺗﻮﺵ ﻣﺤﻮ ﺷﻢ ...

 



چهارشنبه 18 بهمن 1391 :: 15:42 ::  نويسنده : khande120



چهارشنبه 18 بهمن 1391 :: 15:41 ::  نويسنده : khande120

 

نایت اسکین 

 

 

!پیرمرد عاشق به زنش گفت : بیا یادی از گذشته های دور کنیم

 

پیرزن قبول کرد من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم

 

فردا پیرمرد به کافه رفت. دو ساعت از قرار گذشت، ولی پیرزن نیومد

 

وقتی برگشت خونه، دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه

 

ازش پرسید: چرا گریه میکنی؟

 

پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت: 

بابام نذاشت بیام.نایت اسکین

 



چهارشنبه 18 بهمن 1391 :: 15:39 ::  نويسنده : khande120

 

بحث معلم و دخترک در مورد نهنگ:

 

 

 

معلم گفت: "از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد

 

 

 

زیرا با وجودى که پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد."

 

 



دختر کوچک پرسید: "پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟"

 

 



معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که: "نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد.

 

 

 

این از نظر فیزیکى غیرممکن است."

 

 



دختر کوچک گفت: "وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم."

 

 



معلم گفت: "اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟"

 



دختر کوچک گفت: "اونوقت شما ازش بپرسید."

 


 


 

 



درباره وبلاگ


به وبلاگ من خوش آمدید من بهارم 10 ساله دیگه کاری ندارین هان؟! بای تا های..
فوتوشاپ یعنی ایــــن
وای وای وای وای ایول هندی کامل بعله دیه اخ اخ واقعا...
پيوندها
نويسندگان
 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران